جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

گام اول؛ خودسازی

گام دوم؛توکل

گام سوم؛اتحاد

گام نهایی؛خدمت

آخرین نظرات

چرا خسته ای؟

جمعه, ۲۰ آذر ۱۳۹۴، ۰۴:۳۳ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم



اَللَّهُمَّ احرُسنِی بِحَرَاسَتِکَ، وَاحفَظنِی بِحِفظِکَ، وَاکلَأنِی بِکَلاَئَتِکَ، وَارزُقنِی حَجَّ بَیتِکَ الحَرامِ فِی عَامِنَا هَذَا وَفِی کُلِّ عَامٍ، وَ زِیارَةِ قَبرِ نَبِیِّکَ وَ الاَئِمَّةِ عَلَیهِمُ السَّلام، وَلاَ تُخِلنِی یَا رَبِّ مِن تِلکَ المَشاهِد الشَّریفَةِ، وَالمَوَاقِفِ الکَریِمَةِ.

بار پروردگارا در حفظ و حراست خود در بیاور مرا، و نگاه دار مرا به حفظ خودت و امانم بده و نگهداری کن به امان و نگهداری خودت. حفظ و حراست وکلائت اینها معنی‌اش یکی است با اندک تفاوتی بعضی قائلند بر اینکه اصلاً در لغت عرب لغات مترادفه ما نداریم، که دو لفظ دلالت بر یک معنا کند.

و هر لفظی دلالت بر یک معنایی می‌کند با یک خصوصیتی. انسان و بشر و آدم اینها الفاظ مختلفه‌ای نیستند که دلالت کنند بر معنی واحد هر سه اینها دلالت می‌کنند بر همان معنی انسانیّت ولی در هر کدام یک خصوصیّتی ملاحظه شده که در آن دیگری نیست و به واسطه آن خصوصیّت دو لفظ یا سه لفظ یا بیشتر وضع شده و الفاظ مترادفه پیدا شده پس ترادف حقیقی نیست. حراست و حفظ و کِلائَت هم همین طور است اینها همه الفاظی است که یک معنا دارند با یک مختصر اختلاف.

اَللَّهُمَّ احرُسنِی بِحَراسَتِکَمرا در حفظ خودت در بیاور نه در حفظ غیر خودت. غیر خودت مرا نمی‌تواند حفظ کند چون غیر خودت که در عالم خارج وجود ندارد پس بنابراین اگر بخواهی مرا در حفظ غیر خودت در بیاوری بایستی که در اندیشه من غیر خودت را بیاوریواو را محافظ من قرار بدهی، آن وقت فکر من خالی نشده و مشوب شده و فکر من آن هنگامی سالم است که غیر از تو را در خارج نبیند و غیر از مؤثر بودنِ تو در تمام جهات در اندیشه دیگری وارد نشود. پس همیشه اندیشه مرا متوجّه کن به خودت، که در هر حفظ و امانی باشم من در خارج در حفظ و امان تو باشم تو مرا پاس دار و به پاسداریت و در امان در بیاور به امان خودت.

مستحبّ مؤکّد است افراد متمکّن هر سال حجّ کنند

 

و ارزُقنِی حَجَّ بَیتِکَ الحَرامِ فِی عامِنا هَذا و فِی کُلِّ عامٍو باز مرا روزی کن که قصد خانه تو را بکنم و حج به جای بیاورم در این سال و در هر سالی که بعداً در پیش دارم معلوم می‌شود که زیارت حج بیت اللـه الحرام خیلی خیلی مهّم است که حضرت در چند جمله از فراز سابق باز دعا فرمود که: و ارزُقنا حَجَّ بَیتِکَ وَ زیارَة قَبر نَبیّکَ در اینجا باز می فرمایند : و ارزُقَنی حَجَّ بَیتِکَ الحَرام فِی عَامِنا هَذا وَ فِی کُلِّ عامٍمرا موفّق کن که در این سال و هر سال حج کنم.

و لذا حج در هر سال مستحب است و برای افرادی که اهل جِدَه هستند یعنی اهل تمکّن و استطاعت هستند مرحوم صدوق رحمت الله‌ علیه فتوی می‌دهد به وجوب که اهل جِدَه همیشه بایستی که حج کنند و یکی مسئله را نمی‌دانم از کجا دیده بود و آمده بود از من سؤال می‌کرد؟ مثل اینکه از تبصره علامّه بود و می‌گفت: که آقا اهل جَدَّه اینها واجب است که هر سال حج کنند؟ گفتم: نه، گفت: بله گفت: من دیدم، من خودم خواندم گفتم: که نه اصلاً چنین مسئله‌ای نیست بیاور ببینم، آورد دیدم جِدَه را جَدِّه خوانده است. اهل جِده یعنی اهل تمکّن یعنی متمکنین، اشخاصی که می‌توانند، حالا مال ترکستان باشند، مال ترکستان باشند هر جا باشند اگر بتوانند هر ساله حج کنند مرحوم صدوق فتوای به وجوب داده است و این آقا جِدَه را جَدِّه خوانده است از این اشتباهات برخی اوقات انسان می‌کند‌ها، عبارت را با عبارت دیگر در خواندن اشتباه می‌کند و آن وقت خیلی‌ به مکافات می‌افتد بله، فتوی می‌دهد به وجوب حج برای اهل جَدِّه ممکن است بسیاری از آنها مسکین و بیچاره هم باشند و نتوانند از منزل خودشان بیرون بیایند.

برداشت بدون دقّت از برخی روایات

و نظیر اینها خیلی زیاد است لذا انسان بایستی دقّت کند هر مطلبی را درست درک کند و اخذ کند. یک عبارت دیگر بود که می‌گفتند: پیغمبر فرموده است: الحَمّامُ یومٌ و یومٌ‌،لاَ یُکثِرُ اللَّحم؛[1]حمّام، انسان یک روز برود، یک روز برود این گوشت بدن انسان را تربیت نمی‌کند و زیاد نمی‌کند الحَمّامُ یومٌ و یومٌ، لاَ یُکثرُاین عبارت اینطور نیست. الحَمّامُ یومٌ و یومٌ ‌لاَّ، یُکثرُ اللحمانسان هر روز خوب نیست حمّام برود یک روز حمّام برود یک روز ترک کند این گوشت بدن انسان را تربیّت می‌کند و نُمو می‌دهد. لا را ازآن جا برداشته و زده بهیُکثِرُ، لاَ، یُکثِرشده لااز یوم افتاده به یکثر، چسبیده این خرابی‌ها پیدا می‌شود. پیدا نمی شود آقا؟ آقایان طلاّب علوم دینی خیلی باید در فهمیدن مطلب از عبارت دقّت کنند یکی از رموز پیشرفت انسان در علوم این است که دقّت داشته باشد، مطلب را خوب از عبارت در بیاورد. خوب در بیاورد و بفهمد آن حاقّ مطلب این چیست و لذا می‌گویند: درس سطح دادن از خارج مشکل‌تر است چون درس سطح کتاب را انسان باید بیاورد و جلوی شاگرد بگذارد و خط خط بخواند و معنا کند خب یک جا را که نفهمد فوراً شاگرد مچش را می‌گیرد که آقا این معنایش چیست چرا گذشتی؟ امّا خارج که دیگر کتابی نیست انسان همین طور بیان می‌کند. هزار تا نکته هم نفهمیده از آنها می گذرد و اصلاً متعرضّش نمی‌شود، می‌گوید و می‌گذرد و می‌رود خب.

و ارزُقَنی حَجَّ بَیتِکَ الحَرام فِی عَامِنا هَذا وَ فِی کُلِّ عامٍامّا وجوب حج برای اهل جده واجب نیست و مستحب است و در بعضی از روایت داریم که هر چهار سال یک مرتبه اشخاصی که متمکنند دیگر سزاوار نیست حج را ترک کنند

در اماکن متبرکه یک فیوضاتی هست که در غیر آنجا نیست

و زیارَة قَبر نَبیّکَ و الاَئمَّةِ عَلیهمُ السَّلام مرا موفّق کن به زیارت قبر پیغمبر و ائمّه‌ات را که علیهم‌السّلام‌اند به جای بیاورم. معلوم می‌شودکه زیارت قبر پیغمبر و ائمّه هم خیلی مهّم است که باز امام سجّاد علیه السّلام در اینجا تکرار می‌کند زیارت قبر پیغمبر را، و در نزدیک شدن به قبور چه آثاری است چه فیوضاتی انسان می‌گیرد حالا این چه سرّی است؟ من نمی‌دانم واقعاً چه سرّی است؟ روح پیغمبر که همیشه هست و روح امام که همه جا هست امّا درآن نقطه به خصوص که محلّ قبر است یا به او توجّه بیشتری دارد و بیشتر پذیرایی می‌کند از واردین خلاصه مشهود است که در اماکن متبرکه یک فیوضاتی هست که در غیر آن جا نیست آن جا حرم است، نفوس شیطانی حقّ ورود ندارند محّل تردد ملائکه است لذا وقتی انسان می‌خواهد در این حرمهای شریفه وارد بشود سلام می‌کند دیگر، و سلام می‌کند بر ملائکه و اذن دخول می‌گیرد حتّی از ملائکه پس معلوم می‌شود ملائکه‌ها آنجا ایستاده‌اند که انسان اذن دخول می‌گیرد، نه اینکه انسان می‌خواهد برود حضرت امام رضا علیه السّلام در حرم و آن ملک مثلاً در یمن است این از ملائکه‌ای که در یمن است اذن دخول می‌گیرد این معنا ندارد بله؟ خوب مسلم آن جا ملائکه هستند و شیخ بهایی درآن شعرش به شاه عباس می‌گوید که:

مقراض به احتیاط زن ای خادم

ترسم بِبُری شهپر جبرئیل امین[2]

در یک سفری که شاه عباس پیاده رفته بود بیست وهشت روزه از اصفهان تا مشهد و درآنجا هم مدّتی توقّف کرد و کارهای خیلی زیادی کرد و آن صحن بزرگ را تاسیس کرد وآب را جاری کرد و اینها، یک شب ظاهراً کفشداری می‌کرد، خود شاه عباس ایستاده بود و کفش زوّار را می‌گرفت و عرض می‌شود که خودش کفشدار حضرت شده بود و یک شب مامور چیدن شمعها بود، چون آن وقت که برق و گاز و اینها نبود شمع می‌گذاشتند در شمعدانها و تمام حرم به وسیله شمع روشن می‌شد و آن وقت شمعها، شمعهای بزرگی بود و فتیله‌هایی داشت بعد قیچی‌هایی بود که این خادم‌ها دست می‌گرفتند و این شمعها مقداری که می‌سوخت می‌آمدند آن خاکسترش را و آن مقداری که سوخته شده بود. از فتیله‌، نه از خود شمع، می‌گرفتند، بنده دیده بودم آن قیچی‌های را، الآن در موزه حضرت امام رضا هست، از سابق هم این این قیچیها بوده، یک قیچی‌هایی هست بزرگ و سرش گرد بشکل قوطی مثل قوطی‌های سوهان قم می‌ماند، این باز می‌شود و به واسطه آن دسته‌اش وقتی جمع می‌شود، آن مقدار تکه‌ای که می‌خواهند ببرند بریده می‌شود و می‌افتد توی آن قوطی دیگر نمی‌افتد روی زمین و بسوزاند. چون مقداری از این فتیله که روشن است و اگر بیافتد زمین، می‌سوزاند. آن شب شاه عباس خودش متصّدی گرفتن این سرفتیله‌ها بود، از شب تا صبح و هر وقت این چراغها روشن بود شمعها روشن بود، خود شاه عباس قیچی دست گرفته بود، شیخ بهایی هم تو حرم بود پهلوی شاه عباس، شاه عباس که این فتیله‌ها را می‌گرفت بالبداهه شیخ بهایی یک رباعی گفت در وصف شاه عباس، رباعی‌اش این است :

پیوسته بُود ملائک علّیین         پاسبان یا خادم این روضه خلد برین

 البتّه این جا سقط شده بنده فراموش کردم پیوسته بُوَد ملائک علیّیّن، آقایان هیچ کدام بلد نیستند؟ یک کمکی بکنید آخر! پیوسته بُوَد ملائک علیّیّن عرض می‌شودکه بله؟ پاسدار یا خادم روضه خلد برین[3]بعد شعر دویّمش این است:

مقراض به احتیاط زن ای خادم

خطاب به شاه عباس میکند میگوید: مقراضت را آهسته بزن

ترسم بِبُری شهپر جبرئیل امین

می‌گوید: در تمام این حرم که ملائکه است و نزدیک این چراغها ممکن است خود جبرئیل باشد مواظب باش که این مقراضت را آهسته بزن که شهپر جبرئیل بریده نشود، البته استعاره است، شهپر جبرئیل امین که پر مثل پرهای مرغ نیست که با قیچی بریده بشود ولی تشبیه و استعاره لطیفی کرده است.

خلاصه ما را موفّق کن که بیاییم در این حرمها و استفاده کنیم و واقعاً هم عجیب است این حرمها زنده می‌کند و مثل آب کُر که چطور انسان با تمام آلودگیها می‌رود و پاک می‌کند انسان را و می‌آید بیرون، استفاده از این حرمها هم همینطور است.

لزوم پاسداشت مشاهد شریفه و مواقف کریمه

ولاَ تُخِلنی یا رَبِّ مِن تِلکَ المَشاهِدپروردگارا مرا از این مشاهد شریفه و مواقف کریمه، موقف، موقف کریمی است یعنی محل، محلّ خیلی عالی است، انسان که موفّق می‌شود در این مشاهد برود، موقف خود را باید که خیلی گرامی بشمارد، موقف موقفی است خیلی مهّم، موقف کریم یعنی یک موقعیّتی برای انسان پیدا شده که دیگر پیدا نمی‌شود که انسان یک جایی برود که هر چه بخواهد به او بدهند و گناهانش را بیامرزند و از زلّات و از لغزشهای او بگذرند و به واسطه ورود در این مشاهد او را از همه آلودگیها پاک کنند، دعایش را مستجاب کنند، خب معلوم است دیگر، آن هم در محضر امام، در جایی که روح امام و نفس امام آنجا تعلّقش بیشتر است، خب معلوم است این موقف، موقف کریمی است و لذا می‌فرماید: مرا از این مشاهد شریفه و مواقف کریمه خالی نبین خالی نگذار همیشه من همین جاها باشم.

اللَّهمَ تُب عَلَیَّ حَتَّی لاَ أعصیَکَ و ألهِمنی الخَیر وَ العَمَلَ بِهِخدایا توبه مرا بپذیر به طوری توبه مرا بپذیرکه دیگر من گناه تو را به جا نیاورم. توبه یعنی رجوع، رجوع مرا نسبت به خودت تا سرحدی بیاور که هم ازگناه‌هایی که سابقاً کرده‌ام پاک بشوم، دیگر با وجود آن رجوع، موفّق به معصیّت نشوم، چون کسی که رجوع می‌کند به خدا حالش خوب می‌شود، وقتی که حالش خوب می‌شود با آن حال خوب دیگر گناه نمی‌کند و این حقیقتِ این توبه است. و الهام کن همیشه به من کارهای خیر را و عمل به آن خیر را اصلاً خود خیر را به من نشان بده، چشم من و ذهن من را به کارهای خیر آشنا کن، ممکن است که انسان میل داشته باشد کار خیر بکند و نداند کار خیر چیست، پول زیاد دارد می‌خواهد کار خیر هم بکند امّا نمی‌فهمد، می‌خواهد در راه خدا هم بدهد امّا طریقش را بلد نیست، می‌رود یک جاهایی مصرف می‌کند که ضررش هزار برابر بیشتر از مصرف نکردن است، خب این مصرف، از الهامِ خیر نشده و طریق خیر را نمی‌داند، پس خدایا الهام کن به من که خیر چیست، بفهمم و بعد به دنبال آن الهامِ خیر، مرا موفّق به عمل کن که دست به عمل بزنم و عمل کنم و دیگر.

و خَشیتِکَ بِالّیلِ وَ النَّهارخدایا مرا موفّق کن به خشیت تو در شب و روز ما أبقَیتَنِیتا هنگامی که مرا زنده داری، خشیت یعنی در مقابل مقام عظمت و جلال تو قرار بگیرم و غفلت از این نکنم که یک وقتی خدای ناکرده بزرگی و عظمت تو را فراموش کنم که بالمُلازمه انسان عظمت و جلال و قدرت برای خودش حفظ می‌کند، نه همیشه من به مقام عبودیّت باشم و تو ربّ من، و من همیشه در موقف ذلّ و مسکنت، و تو در عرش و در تخت جلال و عظمتت و و خَشیَتک بِالَّیلِ و النَّهار مَا أبقَیتَنِی.

یَا رَبَّ العَالَمینای پروردگاری که تمام آسمانها و زمین‌ها و عالمیان در ید قدرت و تربیت توست.

دلایل خستگی و عدم توجّه در عبادت

اَللَّهُمَ إنّی کُلَّمَا قُلتُ قَد تَهَّیَّأتُ، وَتَعَبّأتُ وَ قُمتُ للصَّلاة بَینَ یَدیکَ و نَاجَیتُکَ، ألقَیتَ عَلَیَّ نُعاسَاً إذَا أنَا صَلَّیتُ، وَ سَلَبتَنیِ مُناجَاتَکَ إذَا أناَ نَاجَیتُ.خدایا چه شده که حال من این طور شده که هر وقت من با خودم می‌گویم که حالا من خودم را آماده کردم و ساز و برگ عبادت را در خودم تهیّه کردم و آماده نماز می‌شوم که بیایم در برابر تو دو رکعت نماز بخوانم و با تو مناجات کنم و راز بگویم، یک مرتبه یک کسالتی برمن عارض می‌شود، یک چرتی مرا می‌گیرد و در موقعی که می‌خواهم مناجات کنم و نماز بخوانم حال من از بین می‌رود و آن حال توجّه مناجات سلب می‌شود، در وقتی که من اراده مناجات دارم، پس چرا هم‌چنین می‌شود؟

دیدید بعضی اوقات، انسان خود را آماده برای عبادت می‌کند و مقدّماتش را هم خوب تهیّه می‌کند مثلاً فرض کنید می‌رود غسل می‌کند، حمامش را هم می‌گیرد که بدنش را مثلاً چرکش را بگیرد و موهای زائد را بگیرد چون کراهت دارد و تمیز بشود وغسل می‌کند و می‌آید و لباس نظیف می‌پوشد و عطر می‌زند که برود برای عبادت، برود حضرت عبدالعظیم عبادت کند، یا در یکی از حرمهای شریفه عبادت کند، یا در مسجد یا در منزل، هر جا، مقدّماتش هم خوب تهیّه کرده، ولی وقتی که می‌خواهد بیاید مشغول عبادت بشود، حال کسالت و خستگی به او دست می‌دهد، مثل اینکه دیدید یک بادی که انسان می‌خورد و حال سرما‌‌‌‌‌ خوردگی دست می‌دهد و دیگر بدن قدرت برای کار ندارد و یک ضعفی در بدن پیدا می‌شود که انسان حال توجّه ندارد یا یک خستگی انسان پیدا می‌کند، چرتش می‌برد، در هنگام عبادت چرتش می‌برد و در موقع مناجات، دیگر از حال می‌رود، حضرت می‌فرماید: خدایا چرا بعضی اوقات از این حال‌ها برای من پیدا می‌شود، این علّتش چیست؟ این علّتش یک محرومیّت است دیگر، و در واقع در حال عبادت قبض پیدا می‌شود، قبل از عبادت بسط است و مقدّمات عبادت را انسان به خوبی انجام می‌دهد ولی وقتی که می‌خواهد بیاید بنشیند سر کار، آن وقت آن حالی که برای او باید باشد تا اینکه به نتیجه برسد آن حال از بین می‌رود این علتش چیست؟

ألَلهُّمَ إنِّی کُلّما قُلتُ قَد تهیَّأتُ و تَعَبّأتُ و قُمتُ للِصّلاة بَینَ یَدیکَ و ناجَیتُکَ ألقَیتَ عَلَیَّ نُعاسَاً إذا أَنا صَلَّیتُ و سَلبتَنی مُناجاتَک إذا أناَ ناجَیتُ مالی کُلَّما قُلتُ قَد صَلُحَت سَریرَتی و قَرُبَ مِن مَجالِسِ التَوَّابِینَ مجلسی عَرضَت لی بَلَیّة أزالَت قَدَمی و حالَت بَینِی و بَینَ خِدمَتِکَ سَیّدی لَعلَّکَ عَن بابِکَ طَرَدتَنی.

خدایا چرا حال من این طور می‌شود؟ من هر وقت دیگر با خود می‌گویم که حالا اینقدر من تزکیه کردم تهذیب کردم، درونم را پاک کرده‌ام سریره خود را زحمت کشیدم آماده کردم مثلاً روزه‌ای گرفتم، انفاقی کردم، صله رحمی کردم، اینها مقدّمات خوبی است، حال است تا انسان به واسطه آن خوبیِ حال، برود سراغ خدا و باب مناجات برایش باز باشد، چرا هر وقت من به خود می گویم که سریره من پاک شده و من به مجالس ذکر و توبه نزدیک می‌شوم، از آن افرادی که به سمت تو و به آستان تو متلجی میشوند و توبه می کنند من به مجالس آنها نزدیک می‌شوم به مجالس توّابین نزدیک می‌شوم و باید این نزدیکی، در من حالِ بهتری ایجاد کند، مطلب بعکس می‌شود؟عَرضَت لی بَلَیّةیک گرفتاری، یک قضیّه، یک پیشامدی پیش می‌آید که مرا از کار می‌اندازد، أزالَت قَدَمیاصلاً قدم مرا می‌لرزاند. و حالَت بَینِی و بَینَ خِدمَتِکَو بین من و بین خدمت تو فاصله می اندازد.

 آمده الآن می‌خواهد با خدا بنشیند صحبت کند، ذکر بگوید، توسل کند، تدّبر کند، یک مرتبه می‌آیند می‌گویند: بچّه مریض است، آقا نان سنگک می‌خواهیم، یخ نداریم، خوب این به عهده این است دیگر، بچّه شیر ندارد، شیشه شکسته دست بچّه را بریده و امثال اینها، دیگر در می‌زند می‌گوید که خاکروبه را سوپور می‌خواهد ببرد. خب می‌خواهد ببرد دیگر تا بلند می‌شود انسان ببرد خاکروبه را بدهد یا شیشه از دست بچّه در بیاورد و یا برای بچّه شیر بخرد و دو کلمه با این صحبت حال از دست می‌رود، می‌آید می‌نشیند سر محراب عبادت می‌بیند هیچ خبری نیست، آن راه‌ها بسته است؟ چرا همچنین می‌شود؟ اصلاً خدایا تو چرا همچنین موقع‌شناسی که این جا، به خصوص مسأله‌ای وارد می‌کنی خب محض رضای خدا یک ساعت، نیم ساعت عقب بیانداز یا جلو بیانداز، ما کارمان را بکنیم بعد سوپور را بفرست، این که از دست تو می‌آمد که

حکایتی از شاگرد مرحوم قاضی

 یکی از رفقای ما در نجف اشرف می‌گفت : که مرحوم قاضی به من دستور داده بود که هر شب هزار تا (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ)[4]بخوانم، در شب بیست و سیّم که شب قدر است و خیلی مهّم است ( إِنَّا أَنزَلْنَاهُ[5]خواندن و تمام این یک ماه مقدّمه است برای آن شب، حال انسان باید خیلی خوب باشدو اینها، و منتظر آن شب بودیم که بیاید و دیگر ( إِنَّا أَنزَلْنَاهُ هم در راه خدا بخوانیم و ما ملکوت آسمان و زمین و بینهما را ببینیم و از این چیزها، می‌گفت در همان اوائل شب که من رفتم برای بیت التخلیه، انگشتر من که آیه یا پنج تن یا چیزی بود، افتاد توی مستراح، خب اسم خداست در مستراح، انسان باید در بیاورد دیگر شب بیست سیّم ماه رمضان، این طرف وآن طرف، مقنّی آوردیم و چاه را شکافتیم و خلاصه آب را در آوردند، چاههای نجف هم خیلی عمیق نیست، پنج شش متر است، خلاصه مطلب تا اذان صبح شد ( إِنَّا أَنزَلْنَاهُ را همین طوری خواندیم امّا مشغول با کارهای مقنّی‌ها خواندیم، حالا این چه علّتی دارد؟ خدا همچنین موقع شناس است‌ها خیلی هم عجیب است، اصلاً خدا در یک مواقع خیلی عجیب است خیلی موقع شناس است،

وقتی یک غذا امیرالمؤمنین علیه السّلام طبخ می‌کند یا حضرت زهرا طبخ کرده بعد از چند روزی که گرسنه بودند حالا یک مشت جو یا گندم گیر آوردند و بچّه‌ها خوشحالی کردند و آسیاب کردند و آرد کردند و همینکه می‌خواهند یک لقمه نان را بخورند، سائل از پشت در صدا می‌زند: یا اهل بیت رسول الله،[6] خب نیم ساعت زودتر بیا یا دیرتر. امّا خداوند می فرستد در این جا، او دارد می فرستد، او دارد می‌فرستد ببیند گذشت تا چه اندازه است او می‌فرستد دیگر، این کارها همه‌اش مال اوست دیگر، چیزی که از ید او خارج نیست حالا چرا؟ در این جا حضرت می فرماید ألقَیتَ تو القا می‌کنی برمن نعاس را، نه اینکه من چرتم می‌برد، سرما خورده‌ام، یا زکام کرده‌ام، یا کمرم درد گرفته یا فلان، ألقَیتَ این نعاس را تو پیش می‌آوردی، این بلیّه و امتحان را، بلیّه به معنی امتحان از ناحیه تو می‌آید، چرا این موقع می‌آوری؟ لَعّلَکَ عَن بابِکَ طَرَدتَنیمن نمی‌دانم شاید خدایا تو مرا از باب خودت طرد کردی، دور انداختی، آخر کسی که کسی را نمی‌خواهد ببیند، اگر بگوید آقا من می‌خواهم بیاییم یک ساعت با شما ملا قات کنم و انسان هم در محذور باشد، بعد شخص می‌خواهد یک ساعت بیاید ملاقات، انسان به او یک مأموریتی می‌دهد، می‌گوید: آقا بلند شو برو فلان جا این کار را انجام بده و بیا، دیگر نمی خواهد ببیندش، حالا من آمدم پیش تو یک ساعت بنشینیم با همدیگر صحبت کنیم دیگر، مناجات کنیم، دور می‌اندازی مرا در این حال؟ دور می‌اندازی مرا از باب خودت؟ این است مسئله؟

وَ عَن خِدمَتِکَ نَحَّیتَنیاز خدمت تو، مرا دور می‌اندازی و از اینکه در خدمت تو باشم مرا تنحّی می‌کنی تنحّی یعنی دور انداختن، طرد کردن، بمعنی عقب زدن، این طور است مسئله؟

یکی از علتها کوچک شمردن حق خداست

أو لَعَلَّکَ رَأیتَنی مُستَخِفًّا بِحَقِّک فَأقصیتَنِییا اینکه نه، اینطور نیست دیدی که من نسبت به حقّ تو استخفاف کردم حقّ تو را کوچک شمردم، مستخف یعنی کسی که کوچک می‌شمرد، سبک می‌شمرد، حقّ تو خیلی عظیم و بزرگ است، من حقّ تو را کوچک شمردم، آن وقت مرا پرتاب کردی،

تو می‌خواهی بیایی با من مناجات کنی! اوّل باید احترام مرا تو داشته باشی، موقعیّت را باید در نظر بگیری، توجّه داشته باشی که کی هستی، توجّه داشته باشی که من کی هستم، من سلطان السطانیم، ملک الملوکم، خالق السموات و الأرضینم، مرسل الأنبیاء والمرسلینم،من اینم دیگر، تو کی هستی؟ هیچ، بدون متوجّه بودن به این خصوصیّاتِ دعا و رعایتهای آداب مجلس دعا و مناجات و مجلس ذکر، استخفاف به حق من کردی؟! بله؟ فَأقصیتَنِی مرا پرتاب کردی، این است مسئله؟

علّت دیگر،توجه قلب به امور دنیوی است

أَو لَعَلَّکَ رَأیتَنِی مُعرِضاً عَنکَ فَقَلَیتَنییا اینکه نه، دیدی من از تو اعراض می‌کنم،

 انسان یک وقتی از جان و دل و قلب و ظاهر و باطن کسی را دوست دارد و می‌خواهد با او بنشیند صحبت کند، گرم بگیرد، انس بگیرد، دلها با هم یکی بشوند، یک وقتی این طور نیست، در ظاهر می‌رود سلام و علیک، می‌نشینند ولی قلب آن جا نیست قلب جای دیگر است، آداب ظاهری مجلس را رعایت می‌کند امّا قلب متوجّه آن جا نیست، قلب متوجّه جای دیگر است، متوجّه آرزوهای خودش است، متوجّه آمال خودش است متوجّه معشوق و محبوب خودش است، متوجّه طواف کردن در کعبه مقصود خودش است، نه اینکه الآن در پیش معشوق واقعی نشسته، این را معشوق نمی‌بیند، ادعای عشق و محبّت در این جا مجازی است و صوری است، خدایا چنین بلیّه‌ای بر من پیدا شده؟ که تو دیدی که من از حقّ تو اعراض کردم و از تو اعراض کردم، دل من از تو اعراض کرده به سمت تو دیگر نمی‌آید تو را دوست ندارد و خواص تو را دوست ندارد و آثار تو را دوست ندارد، دل و وجهه‌اش از تو اعراض کرده به غیر تو . فَقَلیتَنِی تو مرا دشمن داشتی؟ و این حالی که پیدا می‌شود روی عناد و دشمنی است این را با من کردی در ازای آن اعراضی که من با تو کردم؟ این است مسئله؟

دیگر از علتها، عدم صداقت است در اعمال و گفتار

أَو لَعَلَّکَ وجَدتَنی فِی مَقامِ الکاذِبین فَرَفَضتَنییا اینکه نه، می‌خواهی بگویی که افرادی که می‌خواهند بیایند با من مناجات کنند، نماز بخوانند، رابطه برقرار کنند اینها باید در محلّ صدق باشند باید صادق باشند دروغگو نباید باشند. دروغ‌عمل هم نباید باشند، دروغ‌فکر و فاسق هم نباید باشند باید صاف بیایند دیگر، اگر بیایند در موقف عبادت بایستند و به من بگویند: (ایّاکَ نَعْبُدُ وَ ایّاکَ نَسْتَعین[7]و قلبشان به دیگری بگوید، به من بگویند: سُبحَانَ رَبِّی الأَعلَی وَ بِحَمدِهو قلبشان بگوید: سُبحَانَ رَبِّی الشَّیطَانِ وَ بِحَمدِه، ربِّ ما شیطان است، این طور می‌شود انسان و امثال اینها ، به من بگویند: اَللَهُ اَکبَر، امّا قلبشان بگوید: اَللَهُ غَیرُاَکبَر این اختلاف ظاهر و باطن که در حقیقت کذب است، این در مقام عبادت و رابطه خاص برای خدا برقرار کردن که دیگر صحیح نیست، چون با خدا رابطه خاص برقرار کردن معنایش این است که خداوندا، من با باطن خود تو را دوست دارم و می‌خواهم به سوی تو بیایم، آن وقت اگر انسان باطن خودش را رها کند و با ظاهر بیاید، خدا ظاهر را که نمی‌خواهد، ظاهر مال مقدسین و مال زاهدین، نه زاهدین واقعی، آن کسانی که تَزَّهُد می‌کنند و تَنَسُّک می‌کنند و جا نماز آب می‌کشند، تسبیح در دست دارند، همیشه زبان ظاهرشان به ذکر مشغول است.

جنید بغدادی: به وسیله ذکر از خدا غافل شدی!

جُنیِد می‌گذشت دید یکی دارد ذکر می‌گویند گفت: اِشتغَلتَ بالذِکرِ عَنِ المَذکُور تو به ذکر مشغول شدی امّا آن مذکور را فراموش کردی.[8] ذکر آن است که با مذکور باشد، یاد محبوب برای انسان بیاورد، نه اینکه انسان اشتغال به ذکر کند و آن وقت آن حقیقت ذکر را فراموش کند، بله؟ مثل اینکه تخم مرغی برای انسان می‌آورند انسان کاملاً آن حقیقتش را در می‌آورد می‌گذارد توی نعلبکی، پوستش را می‌خورد، این طوری می‌شود دیگر، نمی‌شود؟ خدایا تو مرا در مقام کاذبین دیدی؟ دیدی که نه، ادعاهای من درست نیست، دروغ است ادعا می‌کنی چنین و چنان ادعا می‌کنی:

ستاره‌ای بدرخشید و شمع مجلس شد

دل رمیده ما را انیس و مونس شد[9]

کو انیس و مونس؟ ما خدا را دور می‌کنیم می‌نشینیم شعر می‌خوانیم شعرهای خوب و دلربا، امّا نه، باطن یک جای دیگر است، باطن دنبال چیز دیگری می‌رود، دعا می‌خوانیم، نماز می‌خوانیم، مناجات می‌کنیم، ولی دل جای دیگر است تو مرا در مقام و موقف کاذبین یافتی فرَفَضتَنی مرا دور انداختی.

دیگر از علتها، ناسپاسی نعمتهاست

أَو لَعَلَّکَ رَأَیتَنِی غَیرَ شَاکِرٍ لِنَعَمَائِکَ فَحَرمتَنِییا اینکه نه مسئله چیز دیگری باشد تو مرا شاکر نعمتهایی که به من دادی نیافتی. و بنابراین مرا محروم کردی، چون فرمودی که: (لَئِن شَکَرْتُمْ لأَزِیدَنَّکُمْ وَلَئِنکَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِی لَشَدِیدٌ[10]اگر شکرانه نعمت مرا به جا بیاوری من آن نعمت را بر شما زیاد می‌کنم، لازمه شکر نعمت، زیاد شدن نعمت است و لازمه کفران نعمت، محرومیّت است، اگر کسی کفران نعمت کند محروم می‌شود، نه نسبت به خدا، نسبت به تمام خلا ئق هم همین طور است. اگر کسی به شما احسان کرد و شما شکر او را به جا آورید آن دوست دارد دو مرتبه احسان کند اگر نه، شکر او را به جا نیاوردی شکر و تشکّر هم نکردی دیگر به شما نمی‌دهد، دیوانه است مگر؟!. زحمت بکشد به شما احسانی بکند و عوض تشکّر شما پس‌گردنی‌اش هم بزنی، اخمی هم بکنی و تا آخر؟! این کار را نمی‌کند کسی، و دیوانه هم که انسان نیست، این انسان مغبون است. و پیغمبر فرمود: اَلمَغبُون لاَ مَحمود وَ لاَمَأجُور[11]نه در دنیا کسی از او تعریف می‌کند، حمدش را می‌کنند، و نه در نزد پروردگار او اجر دارد.

تشکر از مخلوق، از این جهت که اسماء پروردگارند، لازم است

و حضرت رضا علیه السّلام می‌فرماید: احسانی که بنده خدا به انسان می‌کند، انسان اگر شکرش را به جا نیآورد، شکر خدا را به جا نیاورده،[12]چون این الآن اسمی از اسماء خداست و دارد به انسان احسان می‌کند، یعنی کسی که به انسان احسان می‌کند بگوییم برو برو منزل پدرت این احسانی که کردی تو نکردی خدا کرده، این جدا کردن است و خیلی غلط است و خطر هم داردف خطر دارد،

 خب خدایا تو مرا یافتی که من شاکر نعمتهای تو نبودم چون شاکر نبودم پس بنابراین مرا محروم کردی، اگر شکر می‌کردم، نعمت اضافه می‌شد. این حالاتی که به من دادی، این معرفتی که دادی، این حالی که دادی، اگر او را شکر می‌کردم، شکر می‌کردم یعنی گرامی می‌داشتم موقعیتش را،

شکر هر نعمتی متناسب با آن نعمت است

 

شکر هر چیزی متناسب با اوست، اگر کسی برای شما یک سجاده پشمی از سجاده‌های ترکمن، مثلاً بیاورد که شما روی آن نماز بخوانید شکرانه‌اش چیست؟ این است که آن را محفوظ بدارید، نگذارید بید بخورد، آب جوش رویش نریزید، با او نمار بخوانید، یاد آن کسی که آن را آورده بکنید، این شکرانه‌اش است. اگر این کار را با این نکنید شکرانه این کار را بجا نیاورده‌اید و لو بروید روی سجاده خودتان ذکرتان را بگویید، آن به جای خودش، امّا تشکّر از عمل او نکردی.

شکرِ حالِ خوش،حفظ کردن و تقویت کردن آن است

انسان که می‌خواهد بیاید در محراب عبادت و مناجات با پروردگار، یک حالی برایش پیدا می‌شود آن حال،حال خوبی است، این حال خلوت، این حال خلوت را باید حفظ کرد، این شکرانه‌اش نگاهداری از همین این حال است، شکرانه نعمت پروردگار، حفظ آن نعمت است، اگر خدا به انسان آب داد، شکرانه‌اش حفظ آب است، اگر نان داد حفظ نان است، اگر علم داد حفظ علم است، نیاموختن او به افراد جاهل و دریغ نکردن او از افراد با فهم و با استعداد است. اگر خداوند علیّ اعلی به انسان حالی داد شکرانه‌اش نگاهداری ازآن حال است، انسان یک کارهایی نکند که آن حالش به هم بخورد، به واسطه آن حال مغرور نشود و بگوید: من که همچنین حالی دارم حالا دیگر هر کاری می‌خواهم بکنم، بکنم، دست می‌زند به این کار و به آن کار وآن حال هم به اندازه‌ای لطیف، این قدر دقیق است که قهر می‌کند و می‌رود، میهمانی که در خانه انسان می‌آورند اگر انسان می‌خواهد شکرانه‌‌اش را به جا بیاورد باید چه کار کند؟ بسم الـله، بفرمایید، خوش آمدید، بالای مجلس بنشیند، به صورتش گلاب بزند، برای او مجمره یا اسفند دود کند، عود آتش کند این کارها را کند این قسم مهمان می‌ماند خانه انسان، امّا اگر انسان، احترام او را به جا نیاورد تا آمد توی خانه پشت در، انسان معطلش کرد، این می‌گذارد و می‌رود یا یک خرده حلیم و صبور باشد می‌آید توی درگاه منزل از آن جا می‌رود، اگر یک قدری بیشتر باشد انسان می‌آید توی اطاق و اگر ببیند کسی اعتنا نمی‌کند قهر می‌کند، حال هم مهمان است و خیلی لطیف است و مگر حال دست کسی می‌آید به این آسانی‌ها؟ ازآئینه لطیف‌تر است شما توی آئینه، ها می‌کنید هایتان می‌ماند، نمی‌ماند؟ روی آیینه تور می اندازد که گرد نگیرد.

حال که می‌آید باید پذیرایی‌اش کرد اگر پذیرایی نکنید قهر می‌کند و می‌رود. این شکر، شکرانه حفظ حال است، حال، مهمان است دیگر، پیک الهی است، بشارت است، مژده است، این عباراتی که در دعا می‌خوانید که رحمتت نازل شد، خیرت نازل شد، چه نازل شد و چه نازل شد، این اشعار حافظ را نمی‌خوانید:

دوش وقت سحر از غصّه نجاتم دادند

و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند[13]

آب حیات آمد، مِی‌، آمد. مژده آمد، نمی‌دانم، پیک آمد، اینها همه حال است که می‌آید، منتهی حفظش می‌کند نگهداریش می‌کند پذیرایی‌اش می‌کند، از آن چیزهایی که این حال از آن می‌رنجد و قهر می‌کند،آن چیز‌ها را دور می‌کند.

حفظ حال در یک اربعین موجب تثبیت آن می‌شود

 مثلاً اگر بخواهد حال در انسان بماند، مستلزم انفاق است، این انفاق می‌کند، مستلزم تجمع خاطر است، این همیشه این را در خودش نگه‌می‌دارد، مستلزم کم مشغول شدن به امور دنیوی است، خودش را کم مشغول می‌کند، مستلزم بیشتر توجّه کردن به امور اخروی است، این کار را بیشتر می‌کند، خلاصه اطراف و جوانبش را همه را مطالعه می‌کند که این مهمان از چه چیزهایی خوشش می‌آید و از چه چیزهایی بدش می‌آید، آن چیزهایی که خوشش می‌آید، در دسترس او قرار می‌دهد وآن چیزهایی که بدش می‌آید از دسترس او دور نگه ‌می‌دارد، حالا مهمان می‌ماند، یک روز می‌ماند، دو روز می ماند، سه روز می‌ماند. یک ماه می‌ماند،

(می‌گویند که مسافر،لازم نیست نماز را تمام بخواند، تا سی روز انسان نماز قصر می‌خواند تا سی روز هم مهمان است.)[14]

بعد از اینکه سی روز شد آن وقت خدا می گوید ده روز هم تمدیدش می‌کنیم.( وَأَتْمَمْنَاهَا بِعَشْرٍ[15]و سی روز هم به عنوان یک اربعین می‌شود اربعین دیگر مهر می‌شود.

شنیدم رهروی در سرزمینـی

همی ‌گفـت این معمّا با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه بماند أربعینی[16]

یک اربعین که گذشت یک مهری می‌خورد، وقتی یک مهری خورد، دیگر آن چیزی که پیدا شده و یک اربعین بماند، دیگر از بین نمی‌رود، باید یک حال بهتری پیدا کرد و یک منزل دیگری هم پیدا کرد، و لذا در احوالاتی که برای انسان پیدا می‌شود، می‌گویند انسان باید یک اربعین او را ادامه بدهد، علّتش این است چون به عنوان حال می‌آید اَلحَالُ یَزوُل، کُلُّ حالٍ یَزوُل هر حالی که می‌آید زائل می‌شود و می‌رود، امّا اگر انسان این حال را در خودش چهل روز نگه داشت، این ملکه می‌شود وقتی که ملکه بشود دیگر نمی‌رود، تا اینکه برسد به سر منزل مقصود.

خب پروردگارا علّت اینکه این بی‌حالی و نعاس و کسالت که در من پیدا می‌شود شاید به علّت این است که تو مرا شاکر نعمات خودت ندیدی، من حفظ نمی‌کنم این حال را فَحَرَمتنَی مرا دور کردی محرو م کردی. گفتی: ما حال می‌دهیم نگهش نمی‌داری چرا بدهیم؟ خدا که درست است اَرحَمُ الرَّاحِمِین است و اَکرَمُ الأَکرَمِین است مُفِیضُ الوُجُود است اینها درست است، امّا آن چیزهای مخفی و خفی‏ که داری، این طور نیست که در دسترس همه باشد، این طور نیست، هر چه مطلب دقیق‌تر باشد بدست‌آوردنش مشکل‌تر و در اعطائش پروردگار سختگیرتر است، این چیزهایی که به انبیاء و اولیاء و ائمّه می‌دهد خیال نکنید به همین آسانی‌ها می‌دهد، خون دلها می‌خورند، گریه‌ها، داد و بیدادها، مناجاتها، فریادها، غوغاها،

 چهل سال رنج و غصّه کشیدیم و عاقبت تقدیر ما به دست شراب دو ساله بود[17]

چهل سال می‌گوید: من درسلوک در جدّ بودم، چهل سال دنبال تو می‌گشتم این ناله‌هایی که بلند می‌شود این سوز دلهایی که بلند می‌شود اینها شوخی نیست ها، اگر بنا بود که این درها هم مثل سایر درها باز بود، خب هرکسی که یک ادعایی می‌کرد خدا او را پیغمبرش می‌کرد دیگر، از آن حال‌هایی که به انبیاء و مرسلین می‌داد و به او می‌داد دیگر، همه مردم بودند جزو انبیاء و جزو اولیاء و در عالم دیگر غیر از اینها نبود و هیچ لطفی هم نداشت.

دیگر از علتها، دوری از علماست

أو لَعَلَّکَ فَقَدتَنی مِن مَجالِسِ العُلَماء فَخَذَلتَنییا اینکه پروردگارا تو دیدی که من در مجالس علماء نمی‌روم و از آنها بهره‌مند نمی‌شوم تو مرا مخذول یعنی ذلیل و خوارکردی و باید من آن طور آدمی باشم که واجد مجالس علماء باشم، همیشه با اینها باشم، از فکرشان، از روششان، از اندیشه‌شان، از سنّتشان، از منهاجشان استفاده کنم و با روح آنها بپیوندم تا اینکه تو مرا بپذیری، دیدی که نه، من این مجالس را بطور استخفاف می‌بینم و لذا مرا مخذول کردی باشد؟

دیگر از علتها، مجالست با اهل غفلت است

أو لَعَلَّکَ رَأیتَنِی فی الغَافِلِینَ فَمِن رَحمَتِکَ آیَستَنِی، یا اینکه تو مرا دیدی که من رفته‌ام درمیان غافلین در کسب و کار و تجارت و زراعت و صنعت، دیگر رفتی افتادی تو این تارها و با همان اندیشه‌ها و با آن روش‌ها چنان می‌دوی که در هنگام آن عمل، هیچ اسمی از خدا و از پیغمبر و از امام و اینها نیست، فقط وقتی می‌آیی تو مسجد این اسم‌ها می‌آید، باز هم اسم خدا می‌آید، باز هم اسم الله اکبر می‌آید،این هم بدرد نمی‌خورد این خدایی که انسان توی مسجد پیدا می‌کند باید همیشه با او باشد ، می‌رود در بازار در داد و ستد و گیر و دار و سکون و حرکت و خواب و بیداری، باید با او باشد و با هر کس صحبت می‌کند مواظب باشد که این الآن پیک خداست کلاه سرش نگذارد کلاه سر خدا گذاشته، مشتری نصرانی است نمی فهمد جنس را دولاّ پهنا نفروشد و بگوید این نصرانی است یا فلان کس آدم متقلبی است خب ما جیبش را بیشتر خالی می‌کنیم یا امثال اینها نه. آن جا انسان می‌رود جزء غافلین، وقتی آمد جزء غافلین دیگر راهش نمی‌دهند می‌گویند: تو دروغگویی وقتی می‌آیی پیش ما ادعای سلام و محبّت و مودّت، وقتی می‌روی ما را فراموش می‌کنی، اصلاً تو از منافقینی، منافق آن کسی است که ظاهرش به انسان اظهار ارادت می‌کند، سلام می‌کند،باطنش نه.

عجیب است این نفاق واقعاً عجیب است ها! که آدم نسبت به ظاهرِ کسی اظهار ارادت و سلام و محبّت می‌کند امّا پشت سرش این طور یا پشت سرش بد می‌گوید، این خیلی بد است خدایا تو مرا در زمره غافلین یافتی فمن رَحمَتِکَ آیَستَنِیاز رحمت خودت مرا مأیوس کردی؟ که این که جزء زمره غافلین است خب بگذار برود.

دیگر از علتها، انس با افرادیست که عمر خود را به بطالت می‌گذرانند

اَولَعَلَّکَ رَأیتَنِی آلَفُ مَجَالِس البَطَّالین فَبَینی و بینَهُم خَلَّیتَنِییا اینکه نه، خدایا مرا دیدی که من دوست دارم با افرادی که بطّالند، یعنی عمر خود را به بطالت می‌گذارنند، روز و شب خود را به بطالت می‌گذرانند با همدیگر مجالس تفکّه و شوخی و مسخره و خنده، هر صنفی از اصناف از این رفقا دارند دیگر، و به بطالت وقت می‌گذرد و می‌رود به شوخی و خنده و تفکّه وقت می‌گذرد می‌رود.

تو خدایا مرا دیدی که من الفت با این افراد دارم، انس با این مجالس دارم مجالس ذکر و مجالس خلوت را برای تو در اوقات استثنایی قرار دادم و بقیّه اوقاتم مشغول همین الفت و انس با بطّالین است، تو هم که اطّلاع داری، می‌آیم خدمتتان می‌گوییم نه، همیشه ما خدمت شما هستیم و در مجلس شما و در ذکر شما و یاد شما، چنین و چنان چنان آن وقت نه، آلف مجالس بطّالین می‌شود، حالا در مقابل خدا چنین حرفی می‌تواند بزند، خدایی که عالم السّر و الخفیات است.

(وَقُلِ اعْمَلُوا فَسَیَرَى اللَّهُ عَمَلَکُمْ وَرَسُولُهُ وَالْمُؤْمِنُونَ[18]از خدا مگر انسان می‌تواند مخفی کند آن وقت در نتیجه بَینِی بَینَهُم خَلَّیتَنِی، مرا با همان بطّالین بازگذاشتی، جا گذاشتی، بطالین را دوست داری؟ مبارکت باشد مجالس بطّالین را می‌پرستی مجالس بطّالین را دوست داری آن افکار و اوهامی که عمر تو را سپری‌کند و با آن تفکّرات و تَفَنُّنَات که نه غذای دل توست، نه غذای روح توست، نه غذای فکر توست، نه غذای بدن توست، فقط غفلت محض است، با آنها الفت پیدا کردی، بنابراین مرا با آنها واگذاشتی، خب برو دنبال بطّالین، دیگر نمی‌پسندمت، نمی‌خواهم، تو با بطّالین رفتی، دیگر تو را در این جا قبولت نمی‌کنم، تو در زمره غافلین رفتی، دیگر این جا راه نداری، تو فاقد مجالس علماء شدی، دیگر این جا راه نداری و امثال اینها.

أو لَعَلَّکَ لَم تُحِبَّ أن تَسمَعَ دُعائییا اینکه خدایا تو اصلاً دوست نداری سخن مرا بشنوی، من اینقدر آدم بدی شدم و این قدر مخالفت کردم، یعنی صدا را جدّاً نمی شنوی، مثل کسی که بچّه انسان را سر می‌برد، انسان ازصدای او بدش می‌آید، از آواز او بدش می‌آید، اگرآواز او بهترین آواز جهان باشد و صدای او لطیف‌ترین صداها باشد همینکه صدایش به گوش انسان بخورد، انسان مشمئز و منزجر می‌شود، خدایا من چنین کاری می‌کردم که دیگر اصلاً دوست‌نداری که دعای مرا بشنوی، سخن مرا بشنوی، تا می‌آیم بنشینم با تو مناجات کنم مرا می‌اندازی کنارکه اصلاً با تو دیگر دو کلمه حرف نزنم، أو لعَلّکُ لَم تُحِبَّ أن تَسمَعَ دُعائی فباعَدتَنیمرا دورکردی.

أولَعَلَّکَ بِجُرمِی وَ جَرِیرَتی کَافِیَتَنِییا اینکه نه خدایا تو به جرم و جریره‌ای که من‌کردم می خواهی مکافات بدهی، این حالی که نمی‌گذاری برای من پیدا بشود این مکافات آن جرم و جریره‌ای است که کردم، من در روز جرم و جریره کردم حالا بیایم پیش تو مکافات و گوشمالی به من بدهی، حال هم ندهی.

أو لَعَلَّکَ بِقِلَّةِ حَیآئی مِنکَ جَازَیتَنِییا نه، من حیایی که پرده است بین من و تو، پرده عصمت، من او را پاره کردم، در مقام عظمت تو کم حیا بودم، متجّری بودم و تو بدین وسیله مرا مجازات می‌خواهی بکنی، چرا کم حیا بودی پرده عصمت دریدی و ادب نگه‌ نداشتی؟

 

جنبش علمداران موعود

[1]. الکافی، ج ‏6، ص 496.

[2]

[3]. بیت اوّل این است:

پیوسته بود ملایک علّیین

پروانه شمع روضه خلد برین

 (محقّق)

[4]. سوره الإخلاص (112) آیه 1.

[5]. سوره القدر (97) آیه 1.

[6]جهت اطلاع بیشتر ن. ک  انوارالملکوت،  ج ‏1، ص 68.

[7]. سوره الفاتحة (1) آیه 5.

[9]. دیوان حافظطبع پژمان، ص 162

[10]. سوره الإبراهیم (14) آیه 7.

[11]. عیون أخبار الرضاعلیه السلام، ج ‏2، ص 48.

[12]. عیون أخبار الرضاعلیه السلام، ج ‏2، ص 24: عَن عَبدِ العَظِیمِ بنِ عَبدِ اللَّهِ الحَسَنِیِّ عَن مَحمُودِ بنِ أَبِی البِلَادِ قَالَ سَمِعتُ الرِّضَا علیه السلام یَقُولُ: مَن لَم یَشکُرِ المُنعِمَ مِنَ المَخلُوقِینَ لَم یَشکُرِ اللهَ عَزَّ وَ جَلَّ. (محقّق)

[13]. دیوان حافظ، غزل 139.

[14]. مسافرِ مردّد که نمی‌داند چند روز در سفر می‌ماند تا سی روز نمازش قصر است. (محقّق)

[15]. سوره الأعراف (7) آیه142.

[16]. دیوان حافظ، طبع بختیارى، ص 207، غزل 454:

سحرگه رهروی در سرزمینـی

همی ‌گفـت این معمّا با قرینی

که ای صوفی شراب آنگه شود صاف

که در شیشه بر آرد أربعینی

(محقّق)

[17]دیوان حافظ غزل 214

[18]. سوره التّوبة (9) آیه 105.

۹۴/۰۹/۲۰

نظرات (۰)

بی نظر

نظر شما چیه؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">