جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

گام اول؛ خودسازی

گام دوم؛توکل

گام سوم؛اتحاد

گام نهایی؛خدمت

آخرین نظرات
  • ۱۶ آذر ۹۵، ۱۸:۱۰ - مهدی عباسی
    لایک

مفهومی دیگر از حکومت حق

چهارشنبه, ۲۵ فروردين ۱۳۹۵، ۱۱:۳۹ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم



اسلام دینی است که دارای نظام ویژه خود می باشد که لازم است برای شناخت این نظام ویژه، به ویژگی های آن بپردازیم و آن ویژگی ها عبارتند از:

1ـ حاکمیت روح توحیدی:

نظام اسلامی، نظام تعاون، احسان، عدل و ایثار است نه نظام استثمار، استخدام، استعباد و استعمار و آن چه که رشته همه شئون نظام را به همدیگر پیوند می دهد و بر آن مجموعه حاکم است، اصل توحید و الهی بودن است، در این نظام هیچکس حق تعدی به دیگران و تحمیل بر آن ها را ندارد.

آیات فراوانی در قرآن، همه را در برابر مقررات الهی یکسان دانسته، روح حاکم را روح عبادی معرّفی کرده است نه طغیان، در حالی که در نظام های دیگر، روح حاکم روح تمتع مادی است نه روح تعبّد توحیدی، روح گرایش به لذات و مادیات است نه گرایش به معنویات.

هر کس هر آن چه را بخواهد از آن استفاده کند و از هر راهی که بخواهد برود، همان راه را طی می کند ولی در نظام الهی چنین نیست.


2ـ محو فاصله طبقاتی:

در نظام اسلامی فاصله طبقاتی پذیرفته نشده است، یعنی اموال و ثروت های نظام اسلامی در اختیار گروه خاصی نیست. در سوره مبارکه حشر می فرماید: انفال و غیر آن را به گونه ای تقسیم کنید که ثروت های نظام اسلامی در دست گروه خاصّی دور نزند:

«ما افاء اللّه علی رسوله من اهل القری فللّه و للرسول ولذی القربی و الیتامی و المساکین و ابن السبیل کی لایکون دولةً بین الاغنیاء منکم؛(1) آن چه خدا از دارایی ساکنان آن قریه ها عاید پیامبرش گردانید، از آن خدا و از آن پیامبر او و متعلق به خویشاوندان نزدیک وی و یتیمان و بینوایان و در راه ماندگان است تا میان توانگران شما دست به دست نگردد.»


این یک اصل حاکم بر اقتصاد اسلامی است. تداول ثروت و دور زدن آن باید در دست همه مردم باشد. نظام اقتصادی اسلام نظیر نظام کاپیتالیسم غرب نیست. در نظام های غربی، مجموعه ثروت در دست یک گروه خاصّی است و بقیه باید نیروی انسانی صرف کنند و مجموعه اصیل ثروت بین ثروتمندان تداول می شود. نظام سوسیال شرق نیز همینطور است، با این تفاوت که در شرق دولت سالاری است و سرمایه ها فقط در اختیار دولت است و از دولتی به دولت دیگر منتقل می شود، در دسترس مردم نیست. قهراً نظام سرمایه داری یا نظام کمونیستی و سوسیالیستی هر دو محکوم است. در نظام های سوسیالیستی، مردم کارگر دولت و دولت مالک درآمد مردم و کارفرمای آنان است. اسلام این «دولت سالاری» را نمی پذیرد. در نظام اسلامی «للرجال نصیبٌ ممّا اکتسبوا و للنساء نصیبٌ ممّا اکتسبن؛(2) هر کس مالک چیزی است که کسب کرده اند و باید بگونه ای مالک شوند که ثروت در دست همه دور بزند، قهراً امتیازهای درآمدی به گروه خاصی داده نمی شود، موافقت های اصولی برای همه است و راه تولید بر روی همگان بطور مساوی باید گشوده باشد، اما در نظام شرق نوع افراد، نیروی انسانی خود را در اختیار صاحبان ثروت قرار می دهند و از این راه جیره دریافت می کنند که در واقع این یک بردگی مدرن است اما در اسلام مال به سه قسم تقسیم می شود:


1ـ اموال شخصی: یعنی اموالی که دستاورد کار و کسب افراد است و یا مالی است که از راه ارث به آنان رسیده است.

7

2ـ اموال عمومی: که مال و فی ء مسلمانان است از آن جهت که مسلمان هستند، یعنی مال عنوان مسلمین است.

3ـ اموال حکومتی: که نه مال عنوان مسلمین است نه مال اشخاص معین، بلکه مال حکومت اسلامی است، مانند انفال، ناگفته نماند..انفال، غیر از اموالی است که فی ء مسلمانان است. وجوهات بریّه که قسمت مهم مسائل مالی را در اسلام تشکیل می دهد از این قسم است، مانند: زکات و خمس. بیست درصد از کلّ درآمدها به عنوان خمس باید از مردم دریافت شود، خمس در بسیاری از قسمت ها از کل درآمد است نه بعد از صرف هزینه، مانند معادن که قبل از کسر نمودن هزینه سال محاسبه می شود. تنها ارباح مکاسب است که بیست درصد از سود خالص به عنوان خمس است، یعنی سودی که هم هزینه کار و هم هزینه زندگی سالانه از آن کسر شده است و این رقم رقم سنگینی است، حال اگر مردم نمی پردازند، مسئله دیگری است.

اگر نظام اسلامی گفت مردم باید بیست درصد از تمام درآمدها را بپردازند، این مال مربوط به تک تک اشخاص نیست حتی ده درصد آن هم که سهم امام (ع) است مال مقام امامت است نه مال شخص امام، چون اگر مال شخص امام باشد باید بعد از رحلت او به صورت ارث به ورثه اش منتقل شود در حالی که چنین نیست. این مال سِمَت امامت است.گرچه سِمَت امامت نیز مالک نیست بلکه در حقیقت امام، «ولیّ تصرف» است و اما ده درصد دیگر که سهم سادات است، آن هم مال سادات نیست، چون فقر در آن شرط است، مال سادات فقیر است که باید هزینه سالانه آنان را به اندازه کفاف تأمین کرد.

بدیهی است که بخش کمی از این ده درصد تمام سادات نیازمند را تأمین می کند و بقیّه سهم سادات و نیز درآمد معادن که رقم نجومی و بالایی را تشکیل می دهد، نه مال مردم است نه فی ء مسلمانان است، نه مال جمیع، نه مال مجموع، بلکه مال سِمَت امامت است، مثل اینکه چیزی مال دولت باشد که مربوط به سمت است نه اشخاص. نظام اسلامی دولتی دارد که به صورت «امامت» ظهور می کند که او ولیّ این کارها است. امام نیز مالک نیست ولی است مانند متولی اوقاف که بر حسب وقف و هدف واقف، ولیّ در تصرّف است نه مالک آن.


3ـ نظارت ملّی:

قرآن کریم نوع احکام را متوجه جامعه کرده است و جامعه را مسئول اجرای آنها می داند مسئله امر به معروف و نهی از منکر در جامعه اسلامی یک قانون رسمی است، یعنی گذشته از اینکه احکام: «السارق و السارقة فاقطعوا ایدیهما؛(3) مرد سارق و دزد و زن سارق پس دستانشان را قطع کنید.» «فاجلدوا»(4) به زنا کار تازیانه بزنید «اقیموا الصلوة»(5) نماز را اقامه کنید و مانند آن متوجه جامعه است، امر به معروف و نهی از منکر نیز متوجه جامعه است، در همه این گونه دستورهایی که به صورت جمع متوجّه جامعه شده، جامعه نسبت به آن «موظّف» است نه «صاحب حق»، چون حدود الهی مال جامعه نیست تا بتواند این «حق خود» را به زمامدار واگذار نماید و در نتیجه زمامدار وکیل مردم باشد و زمامداری او عنوان «وکالت فقیه» داشته باشد. این حدود مال خداست نه مردم، پس مردم چیزی رابه فقیه واگذار نکرده اند، بلکه ذات اقدس اله زمامدار یعنی فقیه عادل را به وسیله ائمه ـ علیهم السّلام ـ این سِمَت را برای او جعل کرده، قهراً فقیه عادل «ولیّ مسلمین» است نه «وکیل مسلمین». البته چون این حدود مال خود فقیه عادل هم نیست او با سایر افراد در حکم یکسان است از این رو اگر فقیه مانند امام ـ رضوان اللّه علیه ـ مرجع تقلید نیز باشد، در هر دو قسمت با سایر افراد یکسان است، یعنی اگر فتوا بدهد، همانطور که بر دیگران عمل به آن واجب است بر خود او هم واجب است و اگر حکم حکومتی کند، همانند دیگران اجرای آن بر خودش نیز واجب است و همانطور که نقض حکم او بر دیگران حرام است، برخود او نیز حرام است. در نظام اسلامی رهبر مافوق قانون نیست. او با سایر افراد مسلمان از نظر اینکه احکام الهی برای همه یکسان است، تفاوتی ندارد و توجه خطاب های قرآنی به جامعه، معنایش این نیست که جامعه اسلامی مالک این حدود و حقوق است و مسئله امر به معروف و نهی از منکر نیز مؤیّد این مطلب است. همگان این وظیفه را دارند تا این احکام را اجرا کنند پس قوه مجریه در نظام اسلامی مخصوص به گروه خاصّی نیست و نمی شود به یک مسلمان گفت: «به تو چه» تو که سِمَتی نداری همانطور که هیچ مسلمانی نمی تواند بگوید: «به من چه».

در سایر کشورها ونظام ها اجرای حدود و قوانین کشور بر عهده پلیس و یا قوّه قضائیه و مانند آن است که نیروهای نظامی و انتظامی قوّه مجریه اند و سایر افراد به هیچ وجه دخالت ندارند، ولی در نظام اسلامی اگر گروهی به عنوان نیروی نظامی یا انتظامی معرفی شدند، وظیفه از دوش مردم ساقط نمی شود گرچه راه اجرای آن همان نیروی انتظامی است اما حضور، دخالت، اعتراض، نقد، نهی و امر مردم باید باشد. این سومین اصلی است که در نظام اسلامی مورد توجه هست اما نظام های دیگر فاقد آن است.


4ـ حکومت خدا بر مردم:

جامعه اسلامی فاقد قانون و حکومت نیست و شکل حکومت آن نه حکومت «فرد بر جامعه» است نه حکومت «مردم بر مردم». حکومت فرد بر جامعه این است که آراء، اندیشه و خواسته های یک نفر بر جامعه حاکم باشد. نظام های استبدادی از این قبیل است یک فرد هرچه تصمیم بگیرد همان معتبر و لازم الاجرا است. در حکومت مردم بر مردم که همان نظام های دموکراسی معتبر است مردم عدّه ای را انتخاب می کنند و آراء و نظرات نمایندگان مردم برای همه چه خودشان چه موکّلان آنان معتبر است. در نظام اسلامی هیچ یک از این دو نحوه حکومت راه ندارد، چون انسان آفریده خداست، شرائط فراوانی را پشت سرگذاشته، سرنوشت های فراوانی را نیز در پیش رو دارد و اداره کننده انسان کسی است که از گذشته، حال و آینده او با خبر باشد و حقیقت انسان، جهان و کیفیت ارتباط انسان با جهان را بداند و او تنها خداست از این رو حکومت در نظام اسلامی «حکومت خدا بر مردم» است نه «حکومت فرد بر مردم» یا «مردم بر مردم».

آیاتی از قبیل: «ان الحکم الّا للّه؛(6) حکم و فرمان جز به دست خدا نیست» و مانند آن نیز، شاهد و مؤید این بحث عقلی است.


5 ـ مردم مکلّف اند نه صاحب حق:

چون حکومت اسلامی حکومت خدا بر مردم است، مردم در هیچ عصری صاحب حق نیستند، بلکه در برابر خدا مکلّفند، مردم گرچه نسبت به یکدیگر آزادند اما نسبت به ذات اقدس اله بنده اند و بر اثر این بندگی از قید و بند بندگی هر چیز و هر کس آزاد هستند و اگر بنده خدایند موظفند که قوانین الهی را خوب درک و حفظ نمایند و از ضایع شدن آن جلوگیری کنند و مجریان را مورد حمایت قرار دهند، گرچه روح تکلیف به حق برمی گردد.(7)


6ـ تلقّی و ابلاغ قوانین توسط پیامبر:

اگر حکومت تنها از ناحیه خداوند است، تنظیم قوانین و نحوه اجرای آن نیز فقط باید از طرف او تنظیم شود و عهده دار درک و دریافت و

تبیین و تفسیر این معارف تنها پیامبر است چون همه مردم شایستگی آن را ندارند که مانند پیامبر با خدا تماس داشته باشند: «بل یرید کل امری ءٍ منهم ان یؤتی صحفاً منشرّه؛(8) هر مردی از ایشان خواهد که نامه هایی سرگشاده دریافت کند در حالی که مردم قدرت دریافت وحی را ندارند» و تنها پیامبر در بین امّت دارای سِمَت نبوّت و رسالت است، علاوه در قرآن کریم سِمَت تبیین و تفسیر کلام خدا را نیز به پیامبر می دهد: «و انزلنا الیک الذکر لتبیّن للناس مانزّل الیهم؛(9) و این قرآن را به سوی تو فرود آوردیم تا برای مردم آن چه را به سوی ایشان نازل شده است توضیح دهی.»


7ـ نظام حکومتی اسلام نظام امامت و امّت:

بررسی سیره انبیاء و مرسلان الهی یا امامان ـ علیهم السلام ـ نشان می دهد که نظام اسلامی، نظام امامت و امّت است. تک رهبری است نه جمع رهبری یا شورای رهبری. در دین خدا نه نبوت و رسالت شورایی وجود دارد نه امامت مشورتی، حتی اگر دو معصوم در یک عصر باشند یکی امام و دیگری مأموم و پیرو اوست همانند امام حسن و امام حسین ـ علیهما السلام ـ و گرچه در اسلام شورا مطرح است حتی اهل سنّت هم که «شورا» را تصویب کردند، برای آن نبود که شورا خلافت کند، بلکه برای این بود که شورا خلیفه واحد را انتخاب کند؛ نیز شورائی که به پیشنهاد خلیفه دوم معیّن شد، برای این نبود که کشور را با شورا اداره کند، بلکه گفت شما شش نفر کنار هم جمع شوید و خلیفه تعیین کنید. بنابراین «حکومت شورایی» در اسلام و سایر ادیان الهی هیچ سابقه ای ندارد و آنچه هست مسئله «تک رهبری» است. منتها مشورت گاهی لازم و گاهی راجح است و مشورت کردن برای این است که وقتی رهبر به کارشناسی امری آشنایی ندارد اگر معصوم نباشد، بر او واجب است نظر کارشناسان فن را جویا و با آن آشنا شود، امام اگر کارشناسی آن رشته را نیز خودش دارا و در این زمینه ورزیده است مشورت راجح است نه لازم که این مشورت مایه احترام به افکار دیگران است و رجحانی هم شاید داشته باشد، همانگونه که به پیامبر اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ می فرماید:


«وشاورهم فی الامر فاذا عزمت فتوکّل علی اللّه؛(10) تو با اینها مشورت کن اما وقتی مصمم و عازم شدی ـ که تصمیم با توست ـ به مشورت تکیه نکن، به خدا تکیه کن و با توکل بر او کارها را انجام بده.»


در سوره مبارکه «شوری» نیز در مقام بر شمردن اوصاف مؤمنان می فرماید: «و امرهم شوری بینهم؛(11) یعنی آن چه «امر مردم» محسوب می شود آن را با مشورت انجام می دهند» اما آنچه «امر خدا» است، مشورت در آن راه ندارد و امر مردم از این قبیل است که مثلاً مردم یک منطقه ای بخواهند شهرسازی کنند یا آب ها را تقسیم کنند یا می خواهند بفهمند کشاورزی در اولویّت است یا صنعت، این امور که «امور مردمی» است با مشورت تأمین می شود اما احکام و قوانین الهی که «امر خدا» است نه مردم شورایی نیست با مشورت نمی شود احکام خدا را تشخیص یا تغییر داد پس «امر اللّه» شورایی نیست، «امر الناس» شورایی است و حکومت نیز «امر اللّه» است نه «امر الناس» دیگران که خود را مالک مطلق خود می دانند حتی خودکشی را نیز قانونی شمرده می گویند: انسان بر سرنوشت خود مسلط است، امّا در نظام الهی که انسان بنده خداست و «لایملک لنفسه نفعاً و لاضرّاً و لا موتاً و لاحیوة؛آدمی مالک نفع و ضرر و مرگ و زندگی خود نیست»، انسان حاکم بر خود نیست. انسان می فهمد که نمی فهمد. او می داند که یک سیر ابدی در پیش دارد، اما نمی داند چه چیزی برایش خوب و چه چیزی بد است، نمی داند در این جهان پهناور از کدام منبع و موهبت بهره بگیرد و از کدام موهبت اجتناب کند. پس حکومت بر بشر زیر پوشش «امرهم شوری بینهم»(12)نیست.


بر اساس مباحث پیش گفته:

اولاً: نظام اسلامی، نظام امت و امامت است نه نظام شورایی.

ثانیاً: شورا به عنوان بازوی تقویت کننده زمامدار چیز خوبی است.

ثالثاً: محدوده مشورت «امرالناس» است نه «امر اللّه».

رابعاً: حکومت «امر اللّه» است نه «امر الناس».


8 ـ نظام حکومتی اسلام نظام سلطنتی و امپراطوری نیست

از سیره رسول اکرم ـ صلّی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و امامان ـ علیهم السلام ـ استفاده می شود که نظام حکومتی اسلام نظام سلطنتی و امپراطوری نیست؛ یعنی نظامی نیست که برای حاکم آن مزایای مالی و رفاهی خاصی مانند داشتن خانه های متعدد و یا حقوق زاید لحاظ شود یا برتر از قانون باشد.

حاکم اسلامی نمی تواند اسراف و اتراف را قانونی کند و بعد بگوید همه در برابر قانون

مساوی هستند، همانگونه که در مناطق سلطان نشین مانند: عمّان،حجاز و مانند آن ابتدا قانونی را تصویب می کنند که همه منابع سنگین کشور مال سلطان است و بعد می گویند: همه در برابر قانون مساویند، یعنی ابتدا یک باطل را قانونی می کنند، بعد سخن از مساوات در برابر قانون به میان می آورند. امّا در نظام اسلامی نه تنها برای پیامبر یا امام مزایای حقوقی نیست، بلکه بر آنان لازم است در حدّ ساده ترین مردم زیست نمایند.


بیان نورانی حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ در پاسخ به این پرسش که چرا اینقدر برخود سخت می گیرید و در فشار زندگی می کنید، این است که خداوند بر پیشوایان مسلمان واجب کرده است که در حدّ افراد ضعیف زندگی کنند تا محرومیّت پا برهنگان آنان را به طغیان نکشاند:

«قال یا امیرالمؤمنین هذا انت فی خشونة ملبسک و جشوبة مأکلک ؛ قال: ویحک انی لست کانت انّ اللّه فرض علی ائمّة العدل ان یقدّروا انفسهم بضعفة الناس کیلا یتبیّغ بالفقیر فقره»(13)

پس نه تنها نظام مملوکیّت نیست، بلکه از میانگین نیز پایین تر است و اما این که غنایم جنگی «صفایای ملوک» و اموال سلاطین شکست خورده متعلق به امام است نه از آن جهت است که امام از آن بهره شخصی به برد بلکه مربوط به مقام امامت است، چنان که در عمل خود آنان از آن بهره

9

شخصی نمی بردند و به ما نیز گفته اند که «لقد کان لکم فی رسول اللّه اسوة حسنة؛(14) پیامبر برای شما الگوی خوبی است» امام صفایای ملوک را در راه امامت خرج می کند، نه در مصارف شخصی، از این رو حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ درباره فدک فرمود: در زیر این آسمان تنها فدک به نام ما بود، عدّه ای شحیحانه طمع کردند و یک عده نیز سخاوتمندانه از آن صرف نظر کردند: «بلی کانت فی ایدینا فدک من کلّ ما اظلّته السماء فشحّت علیها نفوس قومٍ و سخت عنها نفوس قومٍ آخرین و نعم الحَکَمُ اللّه و ما اصنع بفدکٍ و غیر فدکٍ؛(15)ما را به فدک و غیر فدک چه کار؟ باشد یا نباشد برای ما فرق نمی کند، زیرا وقتی هم که در اختیار ما بود از آن استفاده نمی کردیم. اینها خطوط کلی حکومت است چه در زمان رسول خدا ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ و چه در زمان امام معصوم ـ علیه السلام ـ اینکه حضرت فرمود: «ان اللّه فرض علی ائمة العدل...»(16)نشان می دهد که مرفه زندگی کردن با امامت نمی سازد این بیان اگر شامل امام غیر معصوم نباشد، شامل امام معصوم است از این رو با این که سفره رنگین حسن بن علی ـ علیه السلام ـ در مدینه زبانزد همه مردم بود، خود آن حضرت در کنار آن سفره نمی نشست، بلکه مانند وجود مبارک حضرت امیر ـ علیه السلام ـ ساده زندگی می کرد.


9ـ کارگزاران نظام اسلامی و ویژگی های آن

نظام اسلامی برای حفظ و تداوم خود نیاز به کارگزاران متقی و صالح دارد و گرنه رهبری نظام، حتی اگر شخصیتی مانند علی بن ابیطالب ـ علیه السلام ـ باشد، نمی تواند نظام را حفظ کند.

اگر خود حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ حضور می داشت ما از نحوه حکومتش می فهمیدیم که حضرت چگونه حکومت می کند و حال که در خدمت آن حضرت نیستیم، در حضور نهج البلاغه آن حضرت هستیم و این کتاب ارزشمند ترسیم می کند که حکومت حضرت به چه سمتی می رفت و چه کسانی در دستگاه او بودند. اگر حکومتی اسلامی و زمامدارش مانند حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ بود نباید توقع داشت که همه افرادش عالم، عادل و امین باشند. کسانی که قدرت اجرایی دارند باید خود را عرضه کنند و در نظام اسلامی «به من چه» و «به توچه» جایی ندارد کار برای نظام اسلامی یک واجب کفایی و در بعضی از موارد بالاتر از واجب کفایی است. اگر عدّه ای شهید بشوند، گروهی هم خود را کنار بکشند قهراً یک گروه فاسد جذب امور اجرایی نظام می شوند.

نامه های حضرت امیر ـ علیه السلام ـ در نهج البلاغه نشان می دهد که کارگزاران حضرت چند گروه بودند:

گروه اوّل: مانند مالک اشتر ـ رضوان اللّه علیه ـ که فقیه، عادل، مدیر، مدبّر، شجاع و آگاه بودند و از این قبیل خیلی کم بودند و

گروه دوم: مانند کمیل ـ رضوان اللّه علیه ـ از شخصیت های عمیق و از شاگردان خاص حضرت امیر ـ علیه السلام ـ بود و حضرت دست او را می گرفت، از مسجد بیرون می برد و آن معارف بلند را به او می آموخت: «یا کمیل انّ هذه القلوب اوعیة فخیرها اوعاها...؛(17) این دل ها ظروفند و بهترین آن پرگنجایش ترین آن هاست.» نیز دعای کمیل را به او آموخت.

کمیل گرچه از اصحاب معارف و شاگردان مخصوص حضرت امیرـ سلام اللّه علیه ـ بود اما مدیریت اجراییش ضعیف بود. حضرت او را به منطقه ای بنام «هیت» فرستاد و او نتوانست به خوبی از انبارهای مهمّات و تسلیحات نظامی که در آنجا بود نگهداری و حراست کند. امویان با تهاجم آن را غارت کردند و هنگامی که گزارش به حضرت امیر رسید، در نامه ای به کمیل که عامل حضرت بود نوشت:

«امّا بعد فانّ تضییع المرء ماولّی و تکلّفه ما کفی، لعجزٌ حاضرٌ و رأی متبّر و انّ تعاطیک الغارة علی اهل قرقیسا(18) و تعطیلک مسالحک الّتی ولّیناک ـ لیس بها من یمنعها و لایردّه الجیش عنها ـ لرأی شعاعٌ(19) فقد صرت جسرا لمن اراد الغارة من اعدائک علی اولیائک، غیر شدید المنکب و لامهیب الجانب ولاسادٍّ ثغرةً ولاکاسرٍ لعدّوٍ شوکةً ولامغنٍ عن اهل مصره، و لا مجزٍ عن امیره.»(20)


حضرت از کمیل انتقاد می کند که تو فرمانده سپاه و نیروی اجرایی بودی اما از این سلاح و مهمّات غفلت کردی تا اینکه آنها آن را غارت کردند تو آنجا چه می کردی؟ تو سرپلی شدی برای غارتگران، خاصیّت دیگری نداشتی. تو نتوانستی مرز را حفظ کنی. نه توانستی از طرف امیرت کار با کفایتی انجام دهی نه از حوزه مأموریت خود توانستی خوب دفاع کنی، نه جلو دشمنان را توانستی بگیری. این بیان نشان می دهد که کمیل گرچه از بزرگان اصحاب حضرت بود، امّا او برای معارف و دعای کمیل مناسب است نه فرماندهی.

 

گروه سوم: کسانی مانند زیاد بن ابیه هستند که اگر جستجو کنیم در بین فاسدها کمتر کسی را به فساد و بد نامی او پیدا می کنیم. حضرت چند نامه برای زیاد بن ابیه نوشته که در نهج البلاغه هست. زیاد بن ابیه استاندار رسمی نبود، ولی خلیفه عامل آن حضرت بود که قبلاً هم بر سر کار بود. حضرت نیز او را ابقاء کردند. وقتی افراد زیادی در جبهه ها شهید می شدند آنگاه حضرت تمکین می کند که زیاد بن ابیه خلیفه عامل او باشد، چون حضرت یا باید کشور را رها کند یا راضی باشد که زیادبن ابیه سرکار باشد که ظلم بالسویّه بهتر از هرج و مرج است.

حضرت دو نامه تهدیدآمیز برای زیاد بن ابیه نوشته(21) دریکی از نامه ها می فرماید:

«و انّی اقسم باللّه قسماً صادقاً لئن بلغنی انّک خنت من فی ء المسلمین شیئاً صغیراً او کبیراً، لاشدنّ علیک شدّةً تدعک قلیل الوفر، ثقیل الظّهر، ضئیل الامر و السلام»(22)

قسم به خدا اگر به من گزارش برسد که خیانت کنی....

زیاد یک کارگزار رسمی حکومت علی(ع) بود او در بصره عامل رسمی عبداللّه بن عباس بود و عبدالله نیز عامل حضرت امیر ـ سلام اللّه علیه ـ در بصره، اهواز، فارس و کرمان بود. این فلات وسیع زیر پوشش عبداللّه بن عباس بود و زیاد خلیفه او بود. اگر مجریان صالح نباشند یا باید حکومت را رها کرد یا زیاد بن ابیه ها را بر

50

سر کار گمارد. این است که دست امیر ـ علیه السلام ـ بسته شد.

اگر نظام اسلامی بخواهد محفوظ بماند، اولاً و بالاصاله باید به تربیت نیروی انسانی متقی صالح همت گمارد که اگر علم او کارگزاری متوسط است، تقوای او کامل باشد. چنین انسانی به خوبی می تواند استانی را اداره کند، اما درجات بالای علم، اوّلاً نه به آسانی نصیب کسی می شود و نه اگر انسان در مقام علم اوج گرفت حاضر است با مردم همکاری کند، این خطر هست، ولی یک عالم با علم متوسط، اما تقوای کامل که هیچ خللی در آن نباشد، اگر ساده اندیش نباشد و «صیانت نفس» داشته باشد، کارگزار خوبی برای نظام اسلامی است.

حضرت در نامه دیگری به زیاد می نویسد اینقدر عیاش و اهل اسراف نباش تو می خواهی ثواب صدقه دهنده ها را داشته باشی در حالی که حق را از بین بردی:


«فدع الاسراف مقتصداً و اذکر فی الیوم غداً و امسک من المال بقدر ضرورتک و قدّم الفضل لیوم حاجتک اترجوان یعطیک اللّه اجرالمتواضعین و انت عنده من المتکبرین! و تطمع و انت متمرّغ فی النّعیم تمنعه الضعیف و الارملة ان یوجب لک ثواب المتصدقین و انما المرء مجزی بما اسلف و قادم علی ما قدم و السلام...(23)

اینها تهدید بیگانه نیست بلکه هشدار به یک کارگزار خودی است مهم ترین رسالت تربیت و پرورش انسان های پاک است که وقتی وارد نظام و جامعه می شوند همه از او آسوده خاطر باشند که این ها دیگر آلوده نمی شوند و برای تربیت چنین انسان هایی باید از دانشی استفاده کرد که جز در وحی الهی در هیچ نقطه ای از جهان یافت نمی شود:

«و یعلّمکم مالم تکونوا تعلمون»(24) که با یعلّمکم مالا تعلمون فرق دارد و غیر از: «یعلّمهم الکتاب و الحکمة و یزکیهم»(25) است و این سه مطلب (تعلیم کتاب و حکمت و تزکیه) در برابر آن خیلی مهم نیست و به حکمت، تلاوت و تزکیه نیز بها می دهد مطلب چهارم است و آن اینکه پیامبران حرف های تازه ای دارند که در جای دیگری از عالم یافت نمی شود و دیگران از غیر وصی نمی توانند یاد بگیرند نه اینکه یاد نگرفته اند. اگر سخنان انبیاء نباشد، شناخت دنیا، حقیقت مال حلال و حرام، قبر و برزخ و تأثیر تعدّی بر انسان در قلمرو هیچ دانشی نمی گنجد.

با هیچ دستگاهی نمی توان تشخیص داد که مال حرام برای جان انسان سم یا آتش است و این سخن در هیچ مکتبی نیست و همیشه نیز زنده و تازه است. حضرت امیر ـ علیه السلام ـ می فرماید: ساده زیستی من از این باب است که وظیفه مخصوصی دارم اما دیگران لازم نیست این قدر ساده زندگی کنند و برخود سخت بگیرند، بلکه اگر از مرز حلال تجاوز نکنند کافی است.

 

10 ـ تساوی در برابر قانون:

در نظام حکومتی اسلام همه در برابر قانون مساوی هستند. در این مجموعه هیچ فرقی بین پیغمبر و دیگران نیست. اگر معیار فضیلت برای امّت تقواست برای امام و پیامبر نیز همان معیار است از این رو وجود مبارک پیغمبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ طبق آیات فراوان این مضمون را دارد که:

«انّی اخاف ان عصیت ربّی عذاب یوم عظیم؛(26) من از اینکه خدا را عصیان کنم از عذاب روز بزرگ می ترسم» و این سخن بسیاری از پیامبران مانند: نوح است همه انبیاء گفته اند ما از خدا می ترسیم، اگر معصیت کنیم. پس در مجموعه نظام که انبیاء، امامان، اولیاء، صلحا، صدیقین، شهدا و صالحین هم در آن هستند، هیچ امتیازی برای کسی نیست. همه در برابر قانون مساویند گرچه قانون همه یکسان نیست و قانون هر کسی برابر خود اوست، اما همه در برابر قانون مساوی هستند؛ مثلاً قانون زن و مرد مختلف است، برای اینکه آنها دو صنف از انسان هستند. قانون جاهل و عالم نیز متفاوت است. جهل قصوری نیز حکم خاص خود را دارد. این دو اصل کاملاً از هم جداست: یکی اینکه قانون ها فرق می کند، مثلاً قانون کسی که وضع مالی خوبی دارد آن است که باید زکات، خمس و مالیات بدهد، ولی بر کسی که ندارد واجب نیست و قانون کسی که بدن سالم دارد این است که جهاد و دفاع بر او واجب است اما بر اعرج، اعمی و مریض واجب نیست. مطلب دوم این است که همه در برابر قانون یکسانند، هر کس در برابر قانون خود مسئول است. سالمندانی که قدرت روزه گرفتن ندارند باید کفاره بدهند: «و علی الذین یطیقونه فدیه»(27)و جوان سالم باید روزه بگیرد: «کتب علیک الصیام»(28) و بیان وجود مبارک پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ بر همه اطلاقات، عمومات، سنّت ها و سیره هایی که ممکن است اطلاق داشته باشد حاکم است و آن اینکه فرمود:


«لاطاعة لمخلوق فی معصیة الخالق»(29) هیچ کس نمی تواند بگوید: «من مأمورم و المأمور معذور». هرگز نمی شود برای اطاعت کسی خدا را معصیت کرد گرچه پدر و مادر، امام یا رسول مسلمین باشد و معیار مشخصی که وجود مبارک پیامبر ـ صلی اللّه علیه و آله و سلّم ـ با سایر موحدّان و اهل کتاب در میان گذاشت این بود که:

«ان لانعبد الا اللّه و لا نشرک به شیئاً و لا یتخذ بعضنا بعضاً ارباباً من دون اللّه؛(30) همه ما جز خدای یکتا را نپرستیم و به او شرک نورزیم و برخی، برخی دیگر را غیر خدا ارباب خود قرار ندهند.»

بنابراین نظام اسلامی در زمان پیامبر (ص) و پس از او از این ویژگی ها برخوردار بود و باید برخوردار باشد یا نمایشگر حضور اسلام در آن باشد.

پی نوشت ها:

1. سوره حشر، آیه 7.

2. سوره نساء، آیه 32.

3. سوره مائده، آیه 38.

4. سوره نور، آیه 2و4.

5. سوره بقره، آیه 43.

6. سوره انعام، آیه 57.

7. در شماره آینده در این موضوع بحث خواهد شد.

8. سوره مدثّر، آیه 52.

9. سوره نحل، آیه 44.

10. سوره آل عمران، آیه 159.

11. سوره شوری، آیه 38.

12. همان.

13. نهج البلاغه، صبحی صالح، ص 325، خطبه 209.

14. سوره احزاب، آیه 21.

15. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه 45، ص 417.

16. نهج البلاغه، خطبه 209.

17. نهج البلاغه، صبحی صالح، کلمات قصار، شماره 147.

18. «قرقیساء» منطقه ای است در کنار فرات.

19. «رأی شعاع» یعنی نظر پراکنده.

20. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه 61، ص 450.

21. نهج البلاغه، نامه 20 و 21.

22. نهج البلاغه، صبحی صالح، نامه 20، ص 377.

23. همان، نامه 21.

24. سوره بقره، آیه 151.

25. سوره بقره، آیه 129.

26. سوره انعام، آیه 15.

27. سوره بقره، آیه 184.

28. سوره بقره، آیه 183.

29. نهج الفصاحه، ح 2503.

30. سوره آل عمران، آیه 64.

۹۵/۰۱/۲۵

نظرات (۰)

بی نظر

نظر شما چیه؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">