جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

به زودی... می خواهیم مانند عباس شویم برای او

جنبش علمداران موعود

گام اول؛ خودسازی

گام دوم؛توکل

گام سوم؛اتحاد

گام نهایی؛خدمت

آخرین نظرات

علوم انسانی غرب

شنبه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۵، ۱۰:۵۷ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم



نظریه های علوم انسانی عمدتا مبتنی بر تفکر اومانیستی، سکولاریستی و اندیشه نسبی گرایی ناشی از مبانی جهان بینی غربی است. در این مقاله، ضمن توصیف مبانی علوم انسانی، به نقد این مبانی و چالش های پیش روی آن پرداخته ایم. مقصود از نقد مبانی علوم انسانی ایجاد تصویری سیاه یا سفید نیست بلکه در پی شناخت هویت واقعی علوم انسانی هستیم تا با درک درست و نقد منصفانه آن شاهد تحولی در علوم انسانی باشیم. این مقاله درصدد است تا یکی از مبانی علوم انسانی را به اختصار مورد نقد و بررسی قرار دهد.

سکولاریسم

علم به معنای وسیع کلمه، مجموعه ای است منظم از دانسته ها و معارف بشری پیرامون واقعیت های طبیعی که به دو روش تحصیل می شود؛ یا از طریق تجربه، تحقیق و مشاهده طبیعت، و یا از راه مطالعه متون و مدارک. اساسا شناخت طبیعت، هدف غایی کسب علم است. از این باب، علم هیچ گاه تعارضی با دین ندارد؛ چون از سنخ وجود و امری الهی محسوب می شود.

سکولاریسم به لحاظ ریشه لغوی و مفهوم عام آن، به قلمرو محدوده موضوعات این جهانی و دنیوی دلالت دارد؛ یعنی به هر چیز که مربوط به بُعد دنیوی زندگی انسان باشد. به اعتقاد و باور محققان معاصر غرب، این واژه یک مفهوم «توصیفی» است که از یک فرایند پیچیده اجتماعی حکایت می کند. ازاین رو، واژه مزبور متصدی و متکفل تبیین فراگردهایی است که در آن، به تدریج تبیین های قدسی و ماورای طبیعی از حوزه حیات اجتماعی و سیاسی و نیز حیات علمی جامعه رخت بسته و در نهایت، حذف می شوند. از این رو، نسبت امور دنیوی در همه زمینه ها، با حقایق ماورای طبیعی و وحیانی بریده می شود، که حاصل آن، سوق یافتن تمایلات و اراده های عمومی به سوی حوزه دنیوی با پهنه گسترده آن است.[1]

در این باره، «ویلسون» با اشاره به این که واژه سکولاریزم یک تعریف قطعی ندارد، می گوید: عنصر مشترکی در همه تعریف ها می توان یافت و آن عبارت است از توسل هرچه کمتر به توضیح و تبیین های ماورای طبیعی و توسل هرچه کمتر به منابعی که برای تأمین اهداف ماورای طبیعی به کار می آید.[2] برای روشن شدن تعریف واژه مذکور، در ذیل به تعاریف برخی دیگر از پژوهشگران معاصر اشاره می کنیم:

«دان کیوپیت»: به اعتقاد وی، سکولاریزاسیون واژه جدیدی است که مصداق آن در قرن نوزدهم پدید آمده است؛ به مفهوم این جهانی کردن کامل آموزش و پرورش، اخلاق و زندگی عملی. وی می گوید: «تا آن جا که من دریافته ام، در سال های نسبتا اخیر است که ما اصطلاح «Secularisation» را به مفهوم وسیع تر آن، یعنی گسترش تدریجی طرز فکر و ابزار سودگرایانه، به جنبه های هر چه بیشتر زندگی، اطلاق کلی داده ایم.[3]

بدین تعبیر، نفوذ دین در جامعه و در تفکر فردی رفته رفته کم می شود تا آن جا که سرانجام مقدس از بین می رود و نامقدس یک سره جای آن را می گیرد.

«ویلسون»: وی با توجه به تفکیکی که بین دنیوی گری به عنوان یک ایدئولوژی، و جداانگاری دین و دنیا به عنوان یک فرایند قائل است، سکولاریزاسیون را این گونه تعریف می کند: «می توانیم بگوییم فرایندی است که طی آن وجدان دینی، فعالیت های دینی و نهادهای دینی اعتبار و اهمیت اجتماعی خود را از دست می دهند، و این بدان معناست که دین در عملکرد نظام اجتماعی به حاشیه رانده می شود و کارکردهای اساسی در عملکرد جامعه با خارج شدن از زیر نفوذ و نظارت عواملی که اختصاصا به امر ماورای طبیعی عنایت دارد، عقلایی می گردد.»[4]


علوم انسانی سکولار

مهم ترین ارتباط دین با علوم انسانی در مسایل اخلاقی است که این امور از اهداف اولیه دین است. اصالت گذاری رفتاری، اعمال و اندیشه های انسان، مسئولیتی دینی است. دین با عرضه این ارزش ها به ما خط مشی های کلی را تعیین می کند؛ بنابراین بخش عمده علوم انسانی خواه یا ناخواه ارتباط تنگاتنگی با دین دارد؛ چرا که هیچ اندیشمندی در حوزه علوم انسانی، فارغ از ارزش گذاری بر دیدگاه هایش نیست. به عبارت دیگر هیچ اندیشمندی در حوزه علوم انسانی نمی تواند خالی از هرگونه پیش فرضی، به تبیین موضوعی بپردازد. در این جا پای دین به عرصه علوم انسانی باز می شود تا بتواند والاترین ارزش ها را برای انسان به عنوان اشرف مخلوقات ارایه دهد.

برای درک بهتر ماهیت علوم انسانی سکولار و تفاوت آن با علم غیرسکولار باید به هدف آن ها پی برد. اساسا علوم انسانی سکولار دارای ماهیتی نتیجه محور است. بدین معنا که علمی مورد قبول واقع می شود که به نتیجه دلخواه دست یابد. به تبع آن، نتیجه ای مورد تایید قرار می گیرد که مبتنی بر سود مادی بیشتر باشد. برای مثال، در علم اقتصاد غربی که مبتنی بر سود، و علم سیاست که مبتنی بر منافع ملی است، این اصل حاکم است. در علوم انسانی ای که از مکاتب الهی سرچشمه می گیرد نیز حصول به نتیجه مهم است، با این تفاوت که در این جا محوریت بر اصل تکلیف است. بدین معنا که در این مکاتب، نتیجه ای مورد تایید قرار می گیرد که به تکالیف الهی نزدیک تر باشد.


ریشه یابی علوم سکولار در غرب

بعد از رنسانس، در غرب، مذهب به درون کلیسا رانده شد و از عرصه زندگی اجتماعی خارج گشت و مسایل اجتماعی صرفا به مسایل خالی از معنویت و مذهب منحصر شد. در این راستا علم به امور دنیوی مقید شد و حتی مکاتبی که به عنوان اصالت انسان، مدعی دفاع از ارزش های انسانی بودند، اغلب انسان را در همین بُعد مادی می دیدند. تبعا با چنین زمینه ای، دور از انتظار نبود که انسان ها بعد از انقلاب صنعتی تبدیل به ابزارهایی در اختیار ماشین و صنعت شوند.

شاید بتوان نقطه آغازین این تفکیک ارزش های دینی از علوم را به شکل گیری جنبش رفرمیست پروتستان توسط «لوتر» و «کالون» مربوط دانست؛ چراکه اساس رویارویی با ارزش های سنتی دین، در این دوره روی داد. مقابله با کلیسا و مذهب کاتولیک، همراه با تاکید بر توسعه و پیشرفت مادی در نهضت پروتستانیزم، راهی را به روی اندیشمندان باز کرد که در صورت تقابل احتمالی اندیشه هایشان با دین، راه اندیشه هایشان را پیش گیرند و رای به محدودیت دین بدهند. به عبارت دیگر، جنبش پروتستان، با شروع حرکت خود، گزینه ای را پیش روی اندیشمندان قرار داد. بدین معنا که، در صورت تضاد ارزش های سنتی دین با عقلانیت، باید راه عقلانیت را انتخاب و پیمود؛ البته این عقلانیت در ابتدا خدامحور بود، اما بعدها مقابله با همین اندیشه های اصلاحی، ماهیت ماتریالیستی به خود گرفت که ریشه در عقل خود بنیاد داشت. یعنی پلی را که لوتر و کالون برای ارتباط مسیحیت و عقلانیت بنا کردند، بعدها به تصرف کسانی در آمد که از همان پل، برای ترویج سکولاریزم مبتنی بر عقل خودبنیاد، مدد گرفتند. رویارویی با کلیسای کاتولیک، به مرور زمان، به صورت رویارویی با ارزش های مسیحیت ظاهر شد. این جسارت هم برای بعضی اندیشمندان پیدا شد که در صورت تقابل احتمالی اندیشه هایشان با مذهب اصلاح شده پروتستان، به راحتی بتوانند آن را نیز به کناری نهند و راه عقل خودبنیاد خویش را پیش گیرند.


عقلانیت در علوم انسانی غربی

در مکاتب اومانیستی غرب، اصل بر اصالت عقل است؛ یعنی بر معرفت عقلِ خودبنیاد بشر استوار است. مفروض این اصل نیز بدین صورت است که عقل انسان قادر است حقایق عالم را کشف کند و معرفتی که از این طریق حاصل می شود، معرفتی اصیل و قابل اعتماد است. در این راستا، اندیشمندان غربی نیز هرآن چه را که در محدودهء حس و تجربه برای آنان قابل شناخت باشد و عقل مادی آن را بپذیرد، علم دانسته و معیار تشخیص تمامی مفاهیم معرفتی می دانند.

امانوئل کانت، فیلسوف آلمانی رساله ای دارد به نام «دین در حدود عقل». وی در این رساله، عقل جزیی و تجربی از وحی بشری را در مقابل وحی الهی قرار داده و به آن اصالت بخشیده است. در آراء وی، نسبت عقل و وحی یک نسبت طولی نیست بلکه یک نسبت عرضی و نسبت تقابلی و روش شناسی تجربی است. عقلی که وی مطرح می کند، عقلی تجربی با صبغه پوزیتیویستی است. کارل پوپر، نئوپوزیتیویست نیز هم چون کانت، آزمون پذیری تجربی را یگانه فهم حقیقت عالم، پدیده ها و اشیاء می داند.[5]

اما در مکاتب الهی، علم، مستقل از جامعه نیست و خدا و طبیعت را هم نمی توان جدا از یکدیگر شناخت، چراکه خداوند برای شناخت جهان به مومن و غیرمومن، یکسان سفارش می کند که طبیعت را مورد مطالعه قرار دهند، تا خداوند را بهتر بشناسند.

درحقیقت، هم مکاتب غربی و هم مکاتب الهی، بر شناخت طبیعت صحه گذاشته و بر آن تاکید کرده اند، اما شناخت طبیعت در جهان بینی الهی ابزاری برای حصول به نتیجه ای والاتر است. با توجه به این مبحث می توان این گونه نتیجه گرفت که مکاتب غربی به شناختی سطحی و منقطع از طبیعت بسنده کرده و سعی ندارند که این شناخت را به وجودی فراتر از طبیعت تسری دهند.

مهم ترین معضل ذاتی علوم انسانی سکولار این است که چون بر تجربه و روش شناسی پوزیتیویستی تکیه دارد همیشه در معرض دگرگونی و تحول است؛ از این رو صحت هیچ داده ای از آن را نمی توان به طور قطع اثبات کرد. طبیعتا چنین روی کردی نمی تواند در سعادت آدمی و کارآمدی نسبت به شئونات فردی و اجتماعی او، الگوی درستی ارایه دهد، چرا که خود نیز به راه صحیح و مطمئن دست نیافته و اساسا ادعای دست یابی به چنین راهی را نیز ندارد.


سکولاریسم و فرد گرایی

تعریف نوین از بشر مبتنی بر روح و غایت، استیلاگرایانه است و تصویری اعتباری از عالم و آدم ارایه می دهد در حالی که تعلق دینی و پذیرش ولایت الهی، انسان را در ساحت انسانیت قرار می دهد و غفلت و طغیان نسبت به حق، او را به ساحت حیوانیت تنزل می دهد.

علوم انسانی باید نسبت ما را به حق نزدیک کند نه این که ما را نسبت به حق دور نماید، ازاین رو در سکولاریسم می بینیم انسان از حق دور می شود زیرا گرایش های اخلاقی و ارزشی مبتنی بر فرد و انسان شکل می گیرد. سکولاریسم ریشه در اومانیسم دارد.

در بررسی های انجام شده در سکولاریسم به این نتیجه رسیده ایم که حتی کمترین توجهی به اراده تکوینی و تشریعی خداوند و هدایت قدسی نیست و دین را تنها به عنوان تابعی برای اجتماع و اجتماعیات و به عنوان محصول عقل بشری تعریف می کنند.

پی نوشت ها

[1] عبدالرسول بیات، فرهنگ واژه ها، قم: نشر مؤسسه اندیشه و فرهنگ دینی، 1381، ص 328.

[2] میرچا الیاده، فرهنگ و دین، هیأت مترجمان، زیرنظر بهاءالدین خرمشاهی، تهران: طرح نو، 1374، ص126.

[3] دان کیوپیت، دریای ایمان، ترجمه حسن کامشاد، تهران: طرح نو، 1367،صص 36-37.

[4] میرچا الیاده، فرهنگ و دین، هیأت مترجمان، زیرنظر بهاءالدین خرمشاهی، تهران: طرح نو، 1374،ص129.

[5] احمد دوست محمدی، دیپلماسی و رفتار سیاسی در اسلام، دانشکده علوم اقتصادی و سیاسی، دانشگاه شهید بهشتی، تهران، 1372، صص 9-12.

۹۵/۰۵/۱۶

نظرات (۱)

سلام
پاسخ:
وعلیکم السلام

نظر شما چیه؟

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">